خرید بک لینک

دیوانهای گوشهی خیابان ایستاده بود و داشت سعی میکرد یک تکه پوست هندوانه را روی چوبی بایستاند. ملت گفتند شلوارت دارد میافتد، بکش بالا. گفت: کو وقت؟ گرفتارم. حالا شده حکایت ما. صبح تا شب جان میکنیم و وقت سر خاراندن هم نداریم. چه کار میکنیم؟ بوق میزنیم، بخیه به آبدوغ میزنیم.

برچسب: نویسنده: نگار رحیمی تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 21:46

صفحه بندی