دیوانهای گوشهی خیابان ایستاده بود و داشت سعی میکرد یک تکه پوست هندوانه را روی چوبی بایستاند. ملت گفتند شلوارت دارد میافتد، بکش بالا. گفت: کو وقت؟ گرفتارم. حالا شده حکایت ما. صبح تا شب جان میکنیم و وقت سر خاراندن هم نداریم. چه کار میکنیم؟ بوق میزنیم، بخیه به آبدوغ میزنیم.
برچسب:
نویسنده: نگار رحیمی