بهارباعزایدلمامیآید
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 21:24
الان دقیقا اون صحنه ی سربه مهرم که لیلا حاتمی میخواست خونه تنهابمونه غر میزد یه عده آدم الکی خوش بیان تا نصف شب بمونن تخمه بشکنیم خوش بگذره............مریم داره حالمو به هم میزنه فکر کن با صدای زنگ از
همینکه قرار نیست فردا ساعت پنج صبح با لنگ و لگد بیدارمون کنندبه زور پاشید برید تو دامن طبیعت یعنی کر
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 21:24
یه سریا هم سندروم ماتحت بیقرار دارنبه این صورت که تو این اوضاع بحرانی نمیتونن خونه بشینن و میرن بیرون... بچه که بودم فک میکردم بالا شهر یه شهر دیگس چون بابام هر وقت میخواست بگه یجایی خیلی دوره میگفت اونجا بالاشهره. بعدا که خودم بزرگ شدم رفتم بالاشهر فهمیدم کلا یه کشور دیگس نسبت به محل ما.
فاصله گذاری هوشمند فقط فاصله ی بین من و آرزوهام:)
-
تاریخ: 1399/2/1 ساعت: 21:24
u200fیه کسایی تو زندگیم بودن که حاضر بودم واسشون بمیرم ولی خب الان برن بمیرن
مخم کاملا تعطیه ساعت ۱ شبه
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 12:36
من خوابم اونم فکر میکنه این حرفا واسه من جذابهمن امیدم رو از همه چی بریدم حالا بیام به این وعده های احمقانه دولت دل ببندم من هیچی برام مهم نیس دیگه
اگه آخرین فصل سال پاییز است پس ما الان کجاییم؟
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 12:36
تصمیمم مبتنی بر قطع ماندن اینترنت کلا نیم ساعت طاقت آورد...از ''آخرین فصل سال پاییز است"شروع میشه و به "نبات"ختم میشهاز هر چی شروع بشه به هر چی ختم بشه محتوای همشون یه چیزهحسرتهمین ترس از کرونا واسه ح
فیزیک ؛(
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 12:36
نمیخوام این کتاب رو بخونم دستی دستی دارم خودمو خفه میکنم ولی چیکار کنم نه حوصله واتس و ساجده دارم نه اخبار مزخرف کرونا تو کاف تلگرام نت هم سرعتش پایینه نمیشه رفت اینستا پول نت هم ندارمکاش مثل پرستو الان مینشستم واسه کنکور میخوندم مثلا فیزیک می خوندم.....
چمه؟!
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 12:36
یه جا کنار ریل قطاریم که بی مسافرمته یه خطمو کسی نمیدوئه به خاطرممریضیم که حالم به هیشکی ربط ندارهتو توی قلبمی کجا برم......
دل زتنهایی به جان آمد خدایا همدمی...
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 12:36
در سرم دختر پیری عصبی می رقصد شهر بر روی سر من عربی می رقصداین جهان با همــه ی دغدغه هایش داردروی یک جمجمه ی یک وجبی می رقصد
پ.م
-
تاریخ: 1398/12/20 ساعت: 12:36
دل یخ زدگی همه چی داره بد میشه مثل زندگی من دقیقا به موازات زندگی مزخرف من دارم بیخیالی رو یاد میگیریم فیلم میبینم چرت و پرت کاراسودا رقص روی شیشه آشغال پاشغال دیگه که فکر نکنم میشه خوبهدیشب خواب دیدم رفتم مشهد تو حرم خادم بودم واسه کسی تعریف نکردما ولی دیگه ندیدمش خدایا این روزا تنها قسمت قشنگ زندگ...
سربه مهر
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:11
وااااااااااااای چقدر من شبیه صبام سبا نه هاااا صبا ...فقط کاش یکم شبیه تر بودم مثلا صدام یا قیافه ام کاش جرئتشو داشتم اون موقع معلم نمیشدم...چقدر دیر میگذره یا شایدم وزد میگذره فقط میدونم مثل آدم نمیگ
خطای ستارگان بخت من
-
تاریخ: 1398/10/1 ساعت: 3:11
حس میکنم اگه ننویسم دیوونه میشم چند شبه درست نخوابیدم نمیدونم اصلا کی خسته نبودم نمیدونمدارم تلاش میکنم گریه نکنم ولی نمیشه باور کنید نمیشه همش یاد جمله ی نگین میفتم و هرچی رشته میکنم پنبه میشه حالم عجیییب بده من یه احمق ترسو شکست خورده ی تو لجن گیر کرده ام حس میکنم واسه نجات موقتی باید با یکی حرف ب...
یه روش خودکشیم هست هم تضمینیه هم اینکه خیلی کشته داده ، بهش میگن "فکر و خیال"... :)
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:20
میدونم مثل همیشه اشتباه تصمیم میگیرم و باز حسرت میخورمو...میدونم هیچی درست نمیشه و این قضیه پرداخت جریمه و اینا همه چرتن..میدونم از نظر خیلیا الان یه آدم احمق هستم...میدونم هیچی اون چیزی نمیشه که یه عمر تو ذهنم بودحتی میدونم نمیتونم حرفای دلمو بزنم...ولی یه لحظه عجیب دلم خواس اونجا باشم که دلم میخوا...
زیر باران که به من زل بزنی خواهی دید ... فن تشخیص نم از چهره گریان سخت است !
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:20
نوعی بی خیالی هست که معمولا بعد از انتظار کشیدن های طولانی پیش می آید …بعد از مدتها تلاش کردن دویدن و به در و دیوار زدن بعد از مدتها خواستن بی نتیجه!یکدفعه احساس می کنی خسته ای، بریده ای، دیگر توانش را نداری و هیچ چیز برایت مهم نیست …به اینجا که میرسی فقط دلت میخواهد تماشا کنی برایت فرقی نمیکند رسید...
♥یادت باشد♥
-
تاریخ: 1398/9/9 ساعت: 17:20
اینکه کتاب یادت باشد به مشاوره تربیتی و چراغپور و تنگه ی ابوقریب و قصری در آسمان و عشقه چه ربطی به هم دارن نمیدونم....یا ایمان سرورپور و عشق بی پروا و امتحان ادبیات چه ربطی با هم دارن؟؟؟؟؟؟اصلا چرا من الان دانشگاه صنعتی در حال سر و کله زدن با مسئله ی مزخرف نیستم الان چرا نمیتونم درست تایپ کنم ؟/ چند...
تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن
-
تاریخ: 1398/8/9 ساعت: 22:56
میخواستم نرم فردا آموزش و پرورش ولی الان میخوام بشینم مانکن ببینم فقط .مثل یه احمق مثل وقتی گند زدم به آیندم و ۱۲ سال تحمل کنم
زندگی نسبتا بد...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:46
خیال بافی ات بد نیست خیال کن که خواهی رفتهمینکه رفتی و مردم تلاش کن که برگردی و در کمال خونسردی مرا به خاک بسپاری
من اینجا چیکار میکنم
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:46
امروز رفتم مدرسه از جلوی مدرسه راهنماییم هم رد شدم .....این12سال رو بار ها و بارها مرور کردم اما هر چی فکر کردم آخرش به نتیجه ای نرسیدم چرا من این جام؟آخرش این بود؟نه نه نه نهاصلا من واسه پول رفتم تربیت معلم پول رو میخوام چیکار؟من اصلا پول نمیخواستم....من اینجا چیکار میکنمانگار 12سال خواب بودم و تاز...
خسته ام مثل طاقت آوردن.........
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:46
چرا همه چی اینقدر بده؟دیگه نمیتونم فکر کنم و آخرش گریه نکنم...هی داره تو ذهنم مرور میشه میدونم آخرش چیه و نمیخوام این زندگی رو...چی شد که اینجوری شد؟ خسته ام از این همه علامت سوالبدتر از اون چیزیه که حتی بتونم غصه بخورم
هرکسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت.....
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:46
فقط مونده بود مسئول کافی نت بهم بگه چرا نرفنی پزشکی همچین با ذوق میگه انگار تازه منو کشف کرده والا چشاش چارتا شدحالم از این مظاهری بهم میخوره هی مریم های چندش آور تری وارد زندگیم میشن ولی دیگه حوصله ی
بوق میزنیم، بخیه به آبدوغ میزنیم.
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 21:46
دیوانهای گوشهی خیابان ایستاده بود و داشت سعی میکرد یک تکه پوست هندوانه را روی چوبی بایستاند. ملت گفتند شلوارت دارد میافتد، بکش بالا. گفت: کو وقت؟ گرفتارم. حالا شده حکایت ما. صبح تا شب جان میکنیم و وقت سر خاراندن هم نداریم. چه کار میکنیم؟ بوق میزنیم، بخیه به آبدوغ میزنیم.